گل برگ ها
معصومه مرده .تو هم مرده ای .دیگر نمی خواهم صدایت را بشنوم .
چرا نباید ازتو نوشت؟چون طاعون تو را از من گرفت و تنت را در گوری دسته جمعی زیر آواری از آهک سفید و تعفن آنچه زمانی زندگی بود دفن کرد؟و اینک مرثیه ایست از آن تو!آنچه من می نویسم
کدامین روز مردگی کرده ای؟از آن روز که دیگر چشم هایت برای دیدن گل برگ های گل های من ندریدند .از آن روز که قاطی زنده ها شدی و مرا از یاد بردی .
این داستان گل برگی است که نیامدن تو را خبر داد.
من روی سکوی لب باغچه کنار ساختمان سایت می نشستم .هوا گرم بود و باد .هوا سرد بود وباد .حتی گاهی باران بود وباد .ولی من می ماندم وگل های باغچه را برای آمدنت پر پر می کردم .
میاد؟
نمیاد!
میاد؟
نمیاد!
میاد.
و می آمدی .
گل برگ ها همیشه لطیف نیستند .اما همیشه راست می گویند.این یکی هم خیلی شبیه گل گوشت خوار عظیم الجسه ایست .
چقدر دلتنگی خطر ناک است .من که هیچ دوست ندارم آدرنالین خونم آنقدر بالا برود تا به خاطر تو بمیرم .تو مرده ای و من هم باید درست مثل همان روزی که من مردم وتو با دوست هایت توی حیاط دانشگاه بلند بلند خندیدی ،بخندم.
گل برگ ها همیشه ظریف نیستند .اما همیشه له می شوند حتی اگر مثل این یکی قبلش کسی را له کرده باشند.
من باید بروم بخوابم .ولی بختم تشک را گرفته و خوابیده .من نمی خواهم خوک باشم .ولی دامن بلند و کفش های پاشنه بلند هم این را پنهان نمی کنند .مثل رقص انگشت های تو رو کلید های پیانو .توهم یک خوکی !خوک پیانیست !
پس بیا ما دو تا خوک مرده شام شب عید شویم.چطوره؟
نه؟موافق نیستی؟تو هم می خواهی خوک نباشی؟متاسفم دوست عزیز .واقعا متاسفم کاری از دست من ساخته نیست ولی نگران نباش .به این مهمان ها نگاه کن .می توانی صورت هایشان را ببینی ؟توی این بالماسکه ی یزرگ مسلما نمی توانی .حداقلش این است که ما با چهره های خودمان آمده ایم .خوش حال باش دوست من شاد باش.
آه گل برگ ها گل برگ ها کدامین خوک شما را پر پر کرده ؟
به سیگار احتیاج پیدا کرده ای ؟نباید می گفتم سردم است؟چون تو از دست هایت می ترسی؟مشکلی نیست .قدم می زنیم .از اینجا تا آخر خیابان شهرداری و از انجا تا بازار وبعدش هم چهار راه دکتر ها .دیگر هم نمی گویم سردم است .تو هم دست هات را با خیال راحت توی جیب هات فشار بده .من توی بازار پسر نصفه ی تو ی فرغون زنگ زده را بهت نشان می دهم و می گویم ((این همون بود که راجع بهش برات نوشتم ))و تو می گویی :( ( کار خوبی نکردی))
چرایش را نمی دانم .ولی تو علاقه ای به درگیر شدن نداری .به نظر تو این نوعی مرض است که من دارم نه نوع دوستی یا حتی رقت قلب .
امشب خیلی جرات کرده ایم نه؟باران همیشه ادم ها را مثل موش از توی سوراخ می کشد بیرون .تو سرما خورده ای .می برمت بیمارستان .دم در پیرمرد خیابانی خیسی را روی برانکارد فلزی گذاشته اند .زیرش از ادرار بدجوری آب زردی جمع شده و بوش پیچیده توی راهروی اورژانس .تو بالا می آوری .حالم ازت بهم می خورد .
گل برگ هم گل برگ های قدیم .تو دیگر زیادی نازک نارنجی شده ای .همانجا در بیمارستان ازت جدا می شوم وبر می گردم دانشگاه .بچه ها شام خورده اند ودارند مثل سک به باران ذوق می کنند ولی میلاد با مرغ عشقش یک گوشه کز کرده و فال هاش خیس شده اند .به نگهبان دم در می گویم ((بذار میلاد بیاد تو اتاقک نگهبانی سردشه ))
ولی این نگهبان کارش فقط چپ چپ نگاه کردن به مانتوی کوتاه من است و نیشش تا بنا گوش باز شده .کتم را در می آورم و میلاد را با خودم می برم توی سوپر مارکت رو به روی دانشگاه .کتم را تنش می کنم و همه ی .فال های خیس خورده اش را ازش می خرم .تو هم برگشته ای دانشگاه می بینمت که می روی تو و با دوست های شنگولت دست می دهی .
گل برگ ها همیشه ظریف نیستند .اما همیشه له می شوند حتی اگر مثل این یکی قبلش کسی را له کرده باشند.
من باید بروم بخوابم .ولی بختم تشک را گرفته و خوابیده .من نمی خواهم خوک باشم .ولی دامن بلند و کفش های پاشنه بلند هم این را پنهان نمی کنند .مثل رقص انگشت های تو رو کلید های پیانو .توهم یک خوکی !خوک پیانیست !
پس بیا ما دو تا خوک مرده شام شب عید شویم.چطوره؟
نه؟موافق نیستی؟تو هم می خواهی خوک نباشی؟متاسفم دوست عزیز .واقعا متاسفم کاری از دست من ساخته نیست ولی نگران نباش .به این مهمان ها نگاه کن .می توانی صورت هایشان را ببینی ؟توی این بالماسکه ی یزرگ مسلما نمی توانی .حداقلش این است که ما با چهره های خودمان آمده ایم .خوش حال باش دوست من شاد باش.
آه گل برگ ها گل برگ ها کدامین خوک شما را پر پر کرده ؟
گل برگ ها آخ گل برگ ها من حالم هیچ خوش نیست .
همیشه کسی که ته سیگارش رابه طرفت پرت می کند لزوما به این منظور این کار را نکرده که به تو بگوید دوستت دارد .حتی اگر این کار را در میدان گاهی وسط دانشگاه کرده باشد درست جایی که پسر ها توی آلاچیق ودختر ها روی سکوی جلوش نشسته اند وهمه همدیگر را نگاه می کنند .حتی اگر چند قدم جلو آمده باشد وسیگارش را حتی خاموش نکرده باشد.و تو هم لزوما نباید بروی و درست از روی ان ته سیگار رد بشوی وپاشنه ی کفشت را روی فیلترش طوری بچرخانی که مطمئن شوی خاموش شده است .
اما بعد مجبور شدم از کنارت رد بشوم و در حالی که محکم بند کوله ام را فشار می دادم بروم توی ساختمان خالی کلاس ها و توی توالت دختر ها آنقدر گریه کنم تا تمام شوم .هیچ کس نگران من نمی شود امشب همینجا توی این توالت می خوابم .فردا صبح که در هر حال کلاس دارم .با این حالم نمی توانم بروم خانه. فقط کاش می شد میلاد هم می آمد اینجا با خواهرش چون امشب کارتون هایشان حسابی خیس خورده .حتما سرما می خورند .
تکانی به خودم می دهم وبلند می شوم .گور پدر گل برگ ها باید بچه ها را با خودم ببرم خانه نه اینکه خودم هم توی این توالت بخوابم .تا در دانشگاه می دوم میلاد هنوز انجاست وکت من را روی سرش کشیده باد باران را توی صورت آدم می کوبد .دستم را روی شانه اش می گذارم می گویم :( (معصومه کجاست ))
سرش را به طرفم می چر خاند چیزی نمی گوید ولی چشم هاش قرمز شده .اشک ها ش با باران قاطی می شود .شستم پی می برد که خر لنگ باز آمده و معصومه را برده .می دانم که کتکش می زند و محبورش می کند توی بازار گدایی کند .عصبانی شده ام ولی نمی دانم چه کار کنم .به میلاد می گویم :( ( زنگ بزنم به پلیس؟))
جوابم را نمی دهد .نمی دانم چرا یاد تو می افتم .شاید چون مثل تو عاقل اندر سفیه نگاهم می کند .خم می شوم و آرام بهش می گویم :
((اون معتاده .شما هیچ نیازی بهش ندارید .اگه بزاری زنگ بزنم می گیرینش و از دستش خلاص می شید ))
باز هم جوابم را نمی دهد .بهش زل می زنم ((ها؟چی کار کنیم ؟))
آژانس می گیرم و با میلاد میرویم در کلانتری 14 مامور می خواهم می گویند باید شکایت شخصی بنویسم .چون میلاد ومعصومه زیر سن قانونی اند .و خوب هم برام توضیح می دهند که شاکی شدن از یک معتاد خیابانی ان هم توی شهر غریب چه عواقبی دارد .التماس می کنم لا اقل بچه را ازش بگیرند .بهم می خندند و به مانتوی کوتاهم چپ چپ نگاه می کنند .دست میلاد را می گیرم و بر می گردم خانه.میلاد را می فرستم حمام و خودم می روم آشپزخانه که برایش چیزی درست کنم .تلفن زنگ می خورد .تو هستی . حوصله ات را ندارم .حرفت را نمی زنی آنقدر طولش می دهی که شیر سر می رود می دوم برنج را توش می ریزم وبر می گردم .
بهت می گویم :( (میلاد تو حمومه ))
بهت بر می خورد و گوشی را قطع می کنی .
به نظر من میلاد شبیه یک گل برگ خیلی خیلی لطیف است .تازه 7 سالش شده کمی بل بله گوش است ولی پوستش مثل لیلیوم ارغوانی است کمی کرک داروتیره ولی بی نهایت نرم وخوش رنگ.معصومه خوش آب ورنگ ترهم هست چشم هاش مثل دو تا تیله ی ابی شفاف ولی نشده او را بیاورم خانه وحمامش کنم حتما خیلی خوش گل تر می شود .دوباره تلفن زنگ می خورد .
تو هستی .می گویی که معصومه مرده .

