تبليغاتX
کلاغ ها
12.00

گل برگ ها

معصومه مرده .تو هم مرده ای .دیگر نمی خواهم صدایت را بشنوم .

چرا نباید ازتو نوشت؟چون طاعون تو را از من گرفت و تنت را در گوری دسته جمعی زیر آواری از آهک سفید و تعفن آنچه زمانی زندگی بود دفن کرد؟و اینک مرثیه ایست از آن تو!آنچه من می نویسم

کدامین روز مردگی کرده ای؟از آن روز که دیگر چشم هایت برای دیدن گل برگ های گل های من ندریدند .از آن روز که قاطی زنده ها شدی و مرا از یاد بردی .

این داستان گل برگی است که نیامدن تو را خبر داد.

من روی سکوی لب باغچه کنار ساختمان سایت می نشستم .هوا گرم بود و باد .هوا سرد بود وباد .حتی گاهی باران بود وباد .ولی من می ماندم وگل های باغچه را برای آمدنت پر پر می کردم .

میاد؟

نمیاد!

میاد؟

نمیاد!

میاد.

و می آمدی .

گل برگ ها همیشه لطیف نیستند .اما همیشه راست می گویند.این یکی هم خیلی  شبیه گل گوشت خوار عظیم الجسه ایست .

چقدر دلتنگی خطر ناک است .من که هیچ دوست ندارم آدرنالین خونم آنقدر بالا برود تا به خاطر تو بمیرم .تو مرده ای و من هم باید درست مثل همان روزی  که من مردم وتو با دوست هایت توی حیاط دانشگاه بلند بلند خندیدی ،بخندم.

گل برگ ها همیشه ظریف نیستند .اما همیشه له می شوند حتی اگر مثل این یکی قبلش کسی را له کرده باشند.

من باید بروم بخوابم .ولی بختم تشک را گرفته و خوابیده .من نمی خواهم خوک باشم .ولی دامن بلند و کفش های پاشنه بلند هم این را پنهان نمی کنند .مثل رقص انگشت های تو رو کلید های پیانو .توهم یک خوکی !خوک پیانیست !

پس بیا ما دو تا خوک مرده شام شب عید شویم.چطوره؟

نه؟موافق نیستی؟تو هم می خواهی خوک نباشی؟متاسفم دوست عزیز .واقعا متاسفم کاری از دست من ساخته نیست ولی نگران نباش .به این مهمان ها نگاه کن .می توانی صورت هایشان را ببینی ؟توی این بالماسکه ی یزرگ مسلما نمی توانی .حداقلش این است که ما با چهره های خودمان آمده ایم .خوش حال باش دوست من شاد باش.

آه گل برگ ها گل برگ ها کدامین خوک شما را پر پر کرده ؟

به سیگار احتیاج پیدا کرده ای ؟نباید می گفتم سردم است؟چون تو از دست هایت می ترسی؟مشکلی نیست .قدم می زنیم .از اینجا تا آخر خیابان شهرداری و از انجا تا بازار وبعدش هم چهار راه دکتر ها .دیگر هم نمی گویم سردم است .تو هم دست هات را با خیال راحت توی جیب هات فشار بده .من توی بازار پسر نصفه ی تو ی فرغون زنگ زده را بهت نشان می دهم و می گویم ((این همون بود که راجع بهش برات نوشتم ))و تو می گویی :( ( کار خوبی نکردی))

چرایش را نمی دانم .ولی تو علاقه ای به درگیر شدن نداری .به نظر تو این نوعی مرض است که من دارم نه نوع دوستی یا حتی رقت قلب .

امشب خیلی جرات کرده ایم نه؟باران همیشه ادم ها را مثل موش از توی سوراخ می کشد بیرون .تو سرما خورده ای .می برمت بیمارستان .دم در پیرمرد خیابانی خیسی را روی برانکارد فلزی گذاشته اند .زیرش از ادرار بدجوری آب زردی جمع شده و بوش پیچیده توی راهروی اورژانس .تو بالا می آوری .حالم ازت بهم می خورد .

گل برگ هم گل برگ های قدیم .تو دیگر زیادی نازک نارنجی شده ای .همانجا در بیمارستان ازت جدا می شوم وبر می گردم دانشگاه .بچه ها شام خورده اند ودارند مثل سک به باران ذوق می کنند ولی میلاد با مرغ عشقش یک گوشه کز کرده و فال هاش خیس شده اند .به نگهبان دم در می گویم ((بذار میلاد بیاد تو اتاقک نگهبانی سردشه ))

ولی این نگهبان کارش فقط چپ چپ نگاه کردن به مانتوی کوتاه من است و نیشش تا  بنا گوش باز شده .کتم را در می آورم و میلاد را با خودم می برم توی سوپر مارکت رو به روی دانشگاه .کتم را تنش می کنم و همه ی .فال های خیس خورده اش را ازش می خرم .تو هم برگشته ای دانشگاه می بینمت که می روی تو و با دوست های شنگولت دست می دهی .

گل برگ ها همیشه ظریف نیستند .اما همیشه له می شوند حتی اگر مثل این یکی قبلش کسی را له کرده باشند.

من باید بروم بخوابم .ولی بختم تشک را گرفته و خوابیده .من نمی خواهم خوک باشم .ولی دامن بلند و کفش های پاشنه بلند هم این را پنهان نمی کنند .مثل رقص انگشت های تو رو کلید های پیانو .توهم یک خوکی !خوک پیانیست !

پس بیا ما دو تا خوک مرده شام شب عید شویم.چطوره؟

نه؟موافق نیستی؟تو هم می خواهی خوک نباشی؟متاسفم دوست عزیز .واقعا متاسفم کاری از دست من ساخته نیست ولی نگران نباش .به این مهمان ها نگاه کن .می توانی صورت هایشان را ببینی ؟توی این بالماسکه ی یزرگ مسلما نمی توانی .حداقلش این است که ما با چهره های خودمان آمده ایم .خوش حال باش دوست من شاد باش.

آه گل برگ ها گل برگ ها کدامین خوک شما را پر پر کرده ؟

 

گل برگ ها آخ گل برگ ها من حالم هیچ خوش نیست .

همیشه کسی که ته سیگارش رابه طرفت پرت می کند لزوما به این منظور این کار را نکرده که به تو بگوید دوستت دارد .حتی اگر این کار را در میدان گاهی وسط دانشگاه کرده باشد درست جایی که پسر ها توی آلاچیق ودختر ها روی سکوی جلوش نشسته اند وهمه همدیگر را نگاه می کنند .حتی اگر چند قدم جلو آمده باشد وسیگارش را حتی خاموش نکرده باشد.و تو هم لزوما نباید بروی و درست از روی ان ته سیگار رد بشوی وپاشنه ی کفشت را روی فیلترش طوری بچرخانی که مطمئن شوی خاموش شده است .

اما بعد مجبور شدم از کنارت رد بشوم و در حالی که محکم بند کوله ام را فشار می دادم بروم توی ساختمان خالی کلاس ها و توی توالت دختر ها آنقدر گریه کنم تا تمام شوم .هیچ کس نگران من نمی شود امشب همینجا توی این توالت می خوابم .فردا صبح که در هر حال کلاس دارم .با این حالم نمی توانم بروم خانه. فقط کاش می شد میلاد هم می آمد اینجا با خواهرش چون امشب کارتون هایشان حسابی خیس خورده .حتما سرما می خورند .

تکانی به خودم می دهم وبلند می شوم .گور پدر گل برگ ها باید بچه ها را با خودم ببرم خانه نه اینکه خودم هم توی این توالت بخوابم .تا در دانشگاه می دوم میلاد هنوز انجاست وکت من را روی سرش کشیده باد باران را توی صورت آدم می کوبد .دستم را روی شانه اش می گذارم می گویم :( (معصومه کجاست ))

سرش را به طرفم می چر خاند چیزی نمی گوید ولی چشم هاش قرمز شده .اشک ها ش با باران قاطی می شود .شستم پی می برد که خر لنگ باز آمده و معصومه را برده .می دانم که کتکش می زند و محبورش می کند توی بازار گدایی کند .عصبانی شده ام ولی نمی دانم چه کار کنم .به میلاد می گویم :( ( زنگ بزنم به پلیس؟))

جوابم را نمی دهد .نمی دانم چرا یاد تو می افتم .شاید چون مثل تو عاقل اندر سفیه نگاهم می کند .خم می شوم و آرام بهش می گویم :

((اون معتاده .شما هیچ نیازی بهش ندارید .اگه بزاری زنگ بزنم می گیرینش و از دستش خلاص می شید ))

باز هم جوابم را نمی دهد .بهش زل می زنم ((ها؟چی کار کنیم ؟))

آژانس می گیرم و با میلاد میرویم در کلانتری 14 مامور می خواهم می گویند باید شکایت شخصی بنویسم .چون میلاد ومعصومه زیر سن قانونی اند .و خوب هم برام توضیح می دهند که شاکی شدن از یک معتاد خیابانی ان هم توی شهر غریب چه عواقبی دارد .التماس می کنم لا اقل بچه را ازش بگیرند .بهم می خندند و به مانتوی کوتاهم چپ چپ نگاه می کنند .دست میلاد را می گیرم و بر می گردم خانه.میلاد را می فرستم حمام و خودم می روم آشپزخانه که برایش چیزی درست کنم .تلفن زنگ می خورد .تو هستی . حوصله ات را ندارم .حرفت را نمی زنی آنقدر طولش می دهی که  شیر سر می رود می دوم برنج را توش می ریزم وبر می گردم .

بهت می گویم :( (میلاد تو حمومه ))

بهت بر می خورد و گوشی را قطع می کنی .

به نظر من میلاد شبیه یک گل برگ خیلی خیلی لطیف است .تازه 7 سالش شده کمی بل بله گوش است ولی پوستش مثل لیلیوم ارغوانی است  کمی کرک داروتیره ولی بی نهایت نرم وخوش رنگ.معصومه خوش آب ورنگ ترهم هست چشم هاش مثل دو تا تیله ی ابی شفاف  ولی نشده او را بیاورم خانه وحمامش کنم حتما خیلی خوش گل تر می شود .دوباره تلفن زنگ می خورد .

تو هستی .می گویی که معصومه مرده .

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:38 |

هوا خیلی خرابه ولی سرفه های من مال دم هوا نیست .درسته که توی دوران نقاهتم ولی سرفه کردن برام درونی شده .

-          صبح به خیر طلا

-          صبح به خیر ننه طلا

چه فایده داره برای بار هزارم بهش بگم من طلا نیستم .اینجا هم خونه اش نیست .انگار کوره و این لباسای صورتی رو تن  من وخودشو همه نمی بینه .یا این یه ردیف کاج بلند رو که سرشون از تو مه پیدا نیست .چند بار بهش بگم اینجا تیمارستانه پشت پادگان با با عباسه منم طلا نیستم .

سرفه .سرفه تو سرمه .حتی موقع فکر کردن هم سرفه می کنم هوا اینجا خیلی دم داره ولی من تو دوران نقاهتم .این که اعتراف می کنم یعنی حالم داره خوب می شه .اصلا شاید هر کس دیگه ای هم جای من بود دیوونه می شد.ننه طلا هم از وقتی طلاش گم شد زد به سرش .یا همین زیور .نه زیور می گن از بچگی سوزن رفته تو سرش .تو این اتاق ما همین سه نفریم .ولی بیرون یه عالمه عین ما هست .کسایی که خیلی هم اینجا رو دوست دارن ونمی خوان برن بیرون .خیلی هاشون حتی یادشون نیست کی اومدن اینجا .ولی هر کی حالش بهتر می شه می فهمه که باید بره بیرون.

به جز سیما .اونم مثل من دوست داره بره بیرون .همیشه تو حیاط نزدیک سیم خاردارا می بینمش .اول فکر کردم چون حلش خوب شده می خواد در بره .ولی بعد دیدم نه اون اوضاعش خیلی خراب تر از این حرفاست .منو که دید آستینم رو گرفت و خوابوندم رو زمین وگفتم :هووووووی چته دیووونه ؟

گفت :هیسسسسسس الان مامورای مرز می گیرنم خفه شو

-          مرز کدومه .اینا نگهبان دم در تیمارستانن .

-          خفه می شی یا نه ؟پسرم اون ور مرزه باید برم اون ور باید برم اون ور

دیدم بعله .طرف فکر می کنه اینجا ایرانه اون ور سیم خار دارا خارج .می خواد بره خارج .هه هه اهه اهه اهو اهو اهو

نه خیر اگه این سرفه گذاشت بخندیم !

ولی من اینجا رو خیلی خوب می شناسم .از بچگی پشت همین تپه زندگی کردم .تو ی پادگان .از وقتی یادم میادپدرم یه قاب عکس بود که یه توری سفید روش می کشیدن و همیشه تو مراسم های مختلف یه عالمه آدم مهم جلوش رژه می رفتن وبهش احترام نظامی می کردن .ولی عموم (پدر خواهر وبرادر هام )باهام مهربون بود.می آوردمون گردش اطراف پادگان .بعد این یه ردیف کاج رو با انگشت نشونمون می داد و می گفت : اون پشت یه ساختمون هست .آدمای بزرگ زیادی توش زندگی می کنن .

مادرم با سر حرفاش رو تایید می کرد . 

منم دلم می خواست بیام و اون آدمای بزرگ رو ببینم .

پرستارا اومدن الان سوزنم می زنن.

-          اهه اهه خانوم پرستار به خدا من اهه اهه حالم دیگه خوب شده

-          می دونم عزیزم نر دکترتم همینه

-          اهه اهه خب دیگه آمپول واسه چیه؟

-          برای سرفه هاته

چشمای این خانوم پرستار خیلی مهربونه دستاشم سفید ونرمه .خیلی دوسش دارم .وقتی برام آمپول میزنه زود خوابم می گیره .ولی می دونم الان بازم خواب اون مرد رو می بینم .

من به خاطر مسائل اعتقادی اینجام .در واقع موضوع از روزی شروع شد که بین من و اون مرد بحثی در گرفت .اونم تو یه مسجد شلوغ .

اینو هزار بار به دکترم گفتم .همین طور به وکیلم .(آخه من به قتل عمد هم محکوم بودم که به خاطر جنون تبرئه شدم .)

تو خواب اون دنبالم می کنه به خانوم پرستارم گفتم به ننه طلا هم گفتم به زیورم گفتم .اون یه چاقو دستشه و می خواد منو بکشه .هر دری رو که باز می کنم اون پشتشه .تو هر کوچه ای که می پیچم اون ته کوچه است .نمی دونم شاید امشب دیگه خوابشو نبینم.

 من به خاطر مسائل اخلاقی اینجام .اینو هزار بار گفتم .در واقع اون روز من قط نظرمو راجع به معماری اسلامی گفتم .وقتی جمعیت از چند تا دالون تنگ دراز به سختی هجوم آوردن تو صحن وزیر گنبد جمع شدن .من و چند نفر دیگه روی سکو های پله پله ی دور صحن نشسته بودیم .من رو پله ی پایین بودم ویه جورایی به دیوار چسبیده بودم که زیر دست وپا له نشم .ولی اون مرد روی پله ی آخر نشسته بود پشت سرمن سمت چپ .داشت با لذت جمعیت رو نگاه می کرد که خودشونو به زیر گنبد رسونده بودن .نور های رنگی صورتاشون رو قشنگ می کرد.همون موقع بود که من نظرمو گفتم : ((به نظر من این جمعیت همه فقط به خاطر احساس رهایی ای که زیر این گنبد هست رنج عبور از این دالون تنگ رو به خودشون می دن .در نتیجه رمز موفقیت این مسجد شاید بیشتر معماریش باشه تا اسلام .))

یه نفر از جمعیت که جلوی من بود با سر حرفم رو تایید کرد .منم شیر شدم و نظر م رو بلند تر گفتم . ((به نظر من این جمعیت همه فقط به خاطر احساس رهایی ای که زیر این گنبد هست رنج عبور از این دالون تنگ رو به خودشون می دن .در نتیجه رمز موفقیت این مسجد شاید بیشتر معماریش باشه تا اسلام .))

وسرم رو به سمت مرد روی پله ی آخر سمت چپم بر گردوندم .ولی اون مرد خیلی بهش بر خورد و توپید بهم که: ((خیلی بی شخصیتی که اینطوری حرمت می شکنی گم شو بیرون ))

تو دلم خالی شد .مثل زیر گنبد که یه هو خاالی از جمعیت شد . همه رفتن .همه غیب شدن .فقط من موندم و اون مرد.دویدم زیر گنبد و شیشه های رنگی که نور رو می شکستن و می ریختن پایین نگاه کردم .می خواستم بهش بگم تو تا حالا اینو تجربه کردی؟ولی امونم نداد .افتاد دنبالم وگفت بزن به چاک .

فرداش رفتم در مسجد .نمی دونم شاید هم پس فرداش .ولی باز نذاشت برم تو .با دستاش برام خط ونشون کشید .ترسیدم .برگشتم خونه .ولی دیدم سر کوچه مون وایساده .یه چاقو دستش بود .فهمیدم دیگه از دستش رهایی ندارم .حتی فرصت نمی داد که باهاش حرف بزنم .می خواستم ازش عذر خواهی کنم .ولی مثل یه شتر کینه ای نگام می کرد .من باید همه اش می دویدم .از ترس جونم .خودم رو تو خونه حبس کردم .ولی یه روز دیگه شورشو در آورد.از دیوار خونه ام کشید بالا و اومد تو حیاط .

دکترم اینا رو باور کرد ولی وکیلم نه .آخه از قرار معلوم اون مرد تو حیاط خونه ی خودش مرده بود نه خونه ی من !

ولی در هر حال اون دیگه مرده .منم دیگه حالم کاملا خوبه .کاملا که نه .تو دوران نقاهتم ومی دونم به زودی می رم خونه .

تو اتاق بغلی یه پسرکی هست که من همیشه تو راهرو می بینمش .از وقتی تغییر جنسیت داده اومده اینجا .انگار نمی تونه دختر باشه اما جنده نباشه .شاید وقتی هم که پسر بوده باز جنده بوده نمی دونم ولی هر وقت اون روسری رو می بنده در کونشو عربی قر می ده حالم ازش به هم می خوره موهای پاشو می زنه پیرهن صورتی تیمارستانو تا بالای زانوش می کشه بالا به خیالش خیلی خوشگله .بدبخت خوشگل ندیده.می ره جلوی نرده هایی که بخش مردا اونورشه واسه شون می رقصه اونام مث خر کیف می کنن واسه اش کف می زنن .جیغ می کشن .صوت می زنن .آب دهنشون آویزون می شه .

بعضی وقتا می رم  اتاق شیرین اون معتاده .ولی من دوسش دارم .دیروز که دیدمش گفت:

صبح به خیر طلا

گفتم :صبح به خیر ننه طلا

 بعد کلی فکر کردم ودیدم اومدم پیش شیرین ولی حوصله ام نشد بگم من طلا نیستم اونم هیچی نگفت .فقط یه طوری نگام کرد که فهمیدم باز اون کارو کرده .گفتم: بازم؟

گفت :آره .تو حموم

طوری نگاهش کردم که انگار باورم نشده .جز من هیچ کس نمی دونست شیرین معتاده .حتی پرستارهاش .

گفت:آب جوش که می خوره  کف حموم دم می کنه هیچی معلوم نیس .بعدش من می رم تو بهشت .

می دونم که شب ها حتی توی تختش این کاررو می کنه و هیچ کس هم هیچ چیز خیر دار نمی شه .من هم گاهی وسوسه می شم.

بعد شیرین گفت حسن مرده .خیلی دلم سوخت .دیروزش  که پیش دکتر می رفتم دیدم که توی راهروی کلنیک وایساده.نه دولا شده بود وبا دقت به شکاف زیر در توالت نگاه می کرد.دو تا پرستار بازوهاش رومی کشیدند ولی حسن انگار قفل شده بود .مثل خر بابا بزرگم که بعضی وقتها قفل می کردو صد نفر هم از جا نمی کندش .حسن هم قفل کرده بود هی به پرستارها می گفت : (( کیلید خونمون اونجاس کیلید خونمون اونجاس )) همونطوری دولا و به شکاف زیر در توالت نگاه می کرد وقتی از پیش دکتر بر می گشتم هم همونجا بود ولی دیگر کسی کاری به کارش نداشت .

شیرین گفت :دو روز اون شکافو نیگا کرد همونطوری دولا بعد تالاپ افتاد مرد .هه هه هه

بعد خنده هاش شد قهقهه بعد هم ریسه رفت بعد اشکش در اومد بعد زد زیر گریه .من بدو بدو از اتاقش در رفتم بعد باز سرفه ام گرفت اونقدر سرفه کردم تا شاشیدم به خودم .بعد هم ننه طلا کلی کتکم زد و گفت : ((دختر گنده نباید بشاشی تو شلوارت .))بعد هم من گریه کردم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 11:36 |
به آن مرد با دست های توی جیب شلوار جین اصلا نمی آمد که خودش باشد .لباس های روی بند رخت ها توی آن محله ی تنگ و تاریک بدجوری توجهش را جلب کرده بود .از جلوی پنجره کنار رفتم و توی آشپزخانه سر خودم را با ظرف ها گرم کردم .ولی حواسم به صداهایی بود که از خیابان می آمد .صدای افتادن یک سطل زباله فلزی وصدای زن چاق صاحب خانه که جیغ کشیدنش را خوب می شناختم .پس خودش بود .

با این فکر بی اختیار دستی به موهام کشیدم ولی دست هام کثیف بود.پریدم جلوی آینه .سه ضربه به در زد دیگر دیر شده بود .ضربان قلبم بالا رفت .یا از من خوشش می آمد یا نه ودر هر دو حالت زندگیم عوض می شد.دست هام را شستم .چند دقیقه می شد معطلش کرد .کمی هم عطر زدم وبعد در را باز کردم .

انگار کلافه شده بود چون گفت :اینجا هنوز همون خوک دونی سابقه؟

گفتم :سلام .

یک راست رفت و روی تنها کاناپه ی رو به روی تلوزیون نشست .از آشپزخانه برایش چای آوردم و یک صندلی برای خودم .روبه رویش نشستم .نگاه خریدارانه ای بهم انداخت .وبی معطلی گفت :چای لازم نیست .از خودت بگو.

انگار زبانم بند آمده بود .گفتم:ام...من...ام

بهش بر خورد .پاشد دوری توی خانه زد ورفت توالت .نمی توانستم ناخن هام را نجوم .نمی توانستم پوست لبم را نکنم .سیفون توالت انگار توی گلوی من کشیده شد .

-          فکر می کردم باید خیلی بهتر از اینا باشی ولی انگار حتی بلد نیستی حرف بزنی .

تفی روی زمین انداخت و از خانه بیرون رفت ولی قبل از اینکه در را ببندد دوباره برگشت وتوی چشم هام زل زد وگفت:

به این زنیکه گفته بودم یه تیکه پیدا کنه واسه خونه ی من ولی انگار فکر کرده منورم یه تیکه تاپاله است .همین فردا گورتو گم می کنی و می زنی به چاک .

در را به هم کوبید ورفت .این بار دویدم پشت پنجره .پیرزن چاق صاحب خانه را دیدم که باز سطل زباله به طرفش پرت شد و او باز جیغ کشید.پنجره را بستم.  

دویدم و چمدانی را که از شب قبل جمع کرده بودم را برداشتم . اززیر سوتینم هم دسته ی اسکناس ها یی را که از کیف پولش بداشته بودم انداختم توی کیف دستیم واز اتاق زدم بیرون .می دانستم تا چند دقیقه ی دیگر بر می گردد .باید عجله می کردم .همه ی چراغ ها را را خاموش کردم هوا داشت تاریک می شد .شعله زیر کتری چای را خاموش کردم ولی شیر گاز را نبستم.

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 23:13 |

تا وقتی همه ی لیوانام کاملا پر نشن نمی میرم .من از پزشکی هیچی حالیم نیست .درست نمی دونم چند لیتر خون تو رگ یه آدم بالغ سالم هست .ولی یه چیزی رو خوب می دونم واون اینه که چون  وسواسی ام نمی زارم حتی یه قطره ازش جایی جز تو لیوانایی که آماده کردم بریزه .اینم می دونم که وقتی کامل کامل پر شد سرم گیج می خوره و می زنم همه اشو می ریزم .

پنجره باز بود وبوی دود خیلی زود اتاق را پر کرد وخیلی زود تر از ساعت مبایلش که شب قبل کوک کرده بود بیدارش کرد .به سرفه افتاده بود .نیم خیز شد که پنجره را ببندد اما خیلی زود متوجه شد بی فایده است چون دود تو اتاق حبس می شدو را دیگری برایش نماند جز درست کردن یک راه عبور برای این مهمان نا خوانده .در اتاق را باز کرد و خودش هم با دودها از اتاق بیرون رفت .

تمام شب بیدار بود وروی گزارش مهمی  که یک سال برایش تلاش کرده بود کار می کرد و امروز باید ارائه اش می داد .

آب خیلی سرد را که به صورتش زد حسابی خواب از سرش پرید .تند وتند مسواک زد وهر چی ادکلن توی شیشه ی خالی روی قفسه بود را به زور به سرو صورتش مالید هر چند با بوی دود قاتی شد وبه این نتیجه رسید که بهتر است برود زیر دوش .آب گرم حالش را کمی جا آورد ولی صدای تلفن که یک ریز زنگ می زد بهش مجال نداد کمی بیشتر توی حمام بماند خیلی زود خودش را به تلفن رساند واین در حالی بود چیز عجیبی توی سینه اش حس می کرد .

هنوز از حوله اش آب می چکید .موقع جواب دادن تلفن زبانش را گاز گرفت .وبه جای الو گفت :گه

از همین حالا دارم می بینمشون .یه عالمه مثل من که دارن می دون واز من جلو می زنن باید زودتر خودمو مث اونا سبک کنم .مثل اون اشباحی که حتی بادهم از توی بدنشون رد می شه .ولی من هنوز به این ماده قرمز لعنتی بسته ام .اونا دارن ازم جلو می افتن .من به این عادت ندارم که ازم جلو بیافتن .نمی خوام بشینم .هیچ وقت نمی شینم .هیچ وقت .

وقتی خیلی رسمی لباس پوشیده بود ودرست سر وقت از خانه زد بیرون ،باد سرد پاییزی باقی مانده ی خاکستر برگ هایی را پر داد توی صورتش که صبح زود آن دود کذایی را راه انداخته بودند وحالا هم گند زدند به لباس رسمی تمیزش .خودش را از سر راه باد کنار کشید ولی باد چرخی زد وتمام خاک های گوشه ی پیاده رو را هم نثارش کرد .خودش را پرت کرد توی اتوبوس وتند تند با یک دستمال تمیز به جان خاکستر ها افتاد .ولی خیلی سمج تر از ان بودند که حسابی روی لباس تیره اش پخش نشوند ونماسند .درست نفهمید چطور شد که تلفن اش زنگ خورد وچی گفت وچی شنید وحتی دعوای خیابانی فجیعی  که باعث شد اتوبوس پنج دقیقه توی ترافیک ازدحام جمعیتی بماند هم نتوانست کار دستمال کشی اش را متوقف کند.جمعیت حسابی صحنه ی جنگ را قاب کرده بودند ودو مرد جوان مثل دو تا گلادیاتور آن وسط برای هیچ پادشاه وهیچ شاهزداده ای به شدت می جنگیدند .حتی وقتی پلیس کمی مردم را متفرق کرد واتوبوس به را ه افتاد به صدای جیغ چند تا از مسافر ها اهمیتی نداد که دیدند چطور یکی از آن دو مرد چاقویش را توی پهلوی آن دیگری فرو کرد .

نه!نه!نمی تونم اینو نادیده بگیرم .این که باید براش بجنگم .این که تو باید منو ببینی .تو !همین تو که دیگه نمی تونی منو ببینی .از الان به بعد دیگه نمی تونی .کسی جز من این اشباح رو می بینه ؟کسی صداشونو می شنفه که از باد هم سبک ترن ؟پس چرا صورتشون اینقدر پریشونه ؟چرا دهنشون بازه واسه فریاد وسکوت این سکوت که از دیوار برلین هم ضخیم تره .از دیوار بین من وتو .پس دیگه برای چی باید بجنگم ؟برای چی باید از همه ی اینا جلو بزنم ؟اصلا واسه ی چی؟

در را باز کرد ورفت تو.کیپ تا کیپ سالن آدم حسابی نشسته بود و انگار همه به لکه های خاکستری روی لباس او زل زده بودند  همه  ی آن چهره های همیشگی را با عینک وبی عینک با لباس های تیره ی رسمی مرتب و صورت های تمیز از نظر گذراند وسر جای خودش پشت ان میز بلند وسط سالن کنفرانس نشست .فقط یک صندلی هنوز خالی بود درست رو به رویش جایی که همیشه قبل از همه پر می شد حالا خالی بود .همانطور که از توی کیفش دسته ی ورق ها و خودکار وکیف عینکش را بیرون می کشید پیش خودش فکر کرد :دیر کرده .

واخمی کرد که یعنی ((ازش بعیده ))ودرست راس ساعت هشت جلسه به طرز بی رحمانه ای شروع شد وهیچ کس منتظر نماند تا آن صندلی خالی هم پر شود .قبل از همه مرد قد بلندی که آنقدر صاف نشسته بود که قد بلندی ورییس بودنش کاملا پیدا بود از دست راستی اش خواست تا گزارشش را ارائه بدهد .خانم دست راستی که در نهایت ظرافت لباس پوشیده بود ورژلب براقی روی لب هاش داشت بلند شد وپرژکتور را روشن  کرد .موقع گزارش خانم دست راستی صندلی خالی خیلی خودش را نشان می داد.

کشتی رفته ،کشتی رفته ،من جا موندم .من عادت ندارم جا بمونم .کی فکرشو می کرد من جا بمونم .اسکله خالیه فقط چند تا جعبه خالی و چند تا تیکه طناب افتاده روی تخته ها وهمه ی کارگرای باربری دارن بر می گردن توی ماشینای گنده ی زشتشون .باید یه تیکه از این طنابا رو بردارم وبرم هتل و خودمو حلق آویز کنم .کشتی رفته ،کشتی رفته .همه ی دویدنام بی خود بود .من جا موندم .ولی من که قبلا مردم !پس دیگه طنابم به کارم نمیاد !

بغل دستی اش سقلمه ای نثارش کرد .نوبت او بود که گزارشش را ارائه بدهد .ولی امکان نداشت .چطور ممکن بود؟توی ذهنش تکرار کرد:(( نیومده نیومده دیگه رقیبی ندارم گزارش من بهترینه ))وبلند شد که پای میز کامپیوتر بنشیند واسلاید هایش را نمایش بدهد .اما پایش به لبه ی صندلی گیر کرد و همه ی ورقه هاش نقش زمین شد .وباز زیر لب گفت:گه .

باد خاکستر برگ ها را پر می داد توی هوا .خیابان خلوت بود و کنار ایستگاه اتوبوس خون لخته  ی سیاهی ماسیده روی زمین .چند تا مگس سمج وز وز کنان بقیه ی مگس ها را ازضیافتی با خبر می کردند که توی هتل کنار اسکله بر پا بود با چند تا لیوان پر از خون تازه ی سرخ .وکسی با لباس های مرتب ویک کیف دستی مشکی که محتوی یک قرداد مهم کاری بود به خانه بر می گشت .هرچند نه لبخندی بر لبش بود ونه شوری در دلش .

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در شنبه بیست و یکم آبان 1390 و ساعت 18:16 |

 

می دانم که دوباره گویی ها جز دور تسلسل باطل نیست .ولی حرفم را پس می گیرم داستان باطل نیست .و این روی سکه را که دیدی همیشه دوست داری باز هم گول بخوری نه؟

با اینکه می دانی آن روی سکه  شیر نیست .اما یکه خوردن همیشه اعصابت را به هم می ریزد .

فقط و فقط برای خودم متاسفم. مثل همیشه که بوده ام توی این هپروت آبی روی سفید. که هی تند و تند خرچنگ هاو قورباغه های آبی را می پاشم روی این ورقه سفید بی چاره و از تو که می نویسم می گریم.  که مرا کشتی بالاخره شاید هم پایین خره . بعله همون پایین خره .

مثل همه دخترهای دنیاگول خوردی مرتیکه . اصلاً دخترها فکر می کنند اگر گول نخورند دیگر دختر نیستند هی می گویند خواهش می کنم مارا گول بزنید اگر گول نخورند ترشیده اند امل اند، خرند، بدبخت و بی چاره اند . آخی! دل همه برایشان می سوزد و من همه مثل همه دخترهای دنیا رفتم و خودم را گول خوراندم به خودم گفتم باید گول بخوری یالا یالا و خوردم . خیلی هم بدمزه نبود. اصلاً این گول چیز خوشمزه ای است که همه دوست دارند بخورند. حالا فهمیدم چرا وقتی کسی یک بار گول می خورد باز هم دلش می خواهد بخورد. اینجا از این واژه هایی که من کنار هم می گذارم و باهاشان بازی می کنم خوششان نمی آید چون بهشان می گوید که گول خورده اند گول که چیز بدی نیست اصلاً من می خواهم یک کافی شاپ بزنم واسم بستنی مخصوصش را بزارم گول.

بزرگ شده ام .و این خیلی دردناک است .آدمها توی این شهر چقدر شبیه ساندویچ های ارزان قیمتند .هر لحظه ممکن است چیز بد آیندی برود زیر دندانت وآنوقت است که می فهمی این گولی که خورده ای از ان گول های خوش مزه ی بچگی هات نیست .ولی باز چون تو خیلی خیلی فقیری وچون چاره ای نداری ساندویچت را تا ته می خوری .

 

خیلی تنها شده ام ولی اصلاً مهم نیست چون هنوز هم می توانم بنویسم فقط چیزی وحشتناک است که آدم دیگر نتواند بنویسد مثل توی فیلم تشریفات ساده تور ناتوره که نویسنده دیگه نمی تونست بنویسه خودکارا رنگ نمی دادن این واقعاً وحشتناک ترین چیزه مرگه. آدم که بمیره دیگه نمی تونه بنویسه بعله این وحشتناک ترین قسمت مرگه و من باید اونقدر بنویسم و بنویسم تا زنده ام تا سیر شوم ازنوشتن مثل اهنگ هایی که هی گوش می دهم و گوش می دهم آنقدر سر پل سفید تاسیر بشوم ازش ولی من انگار این تنها چیزی است توی دنیا که ازش سیری ناپذیرم نمی توانم رهاش کنم نمی توانم این خودکار را هدایت نکنم. نمی توانم ننویسم.

 

می دونم تو خط بعدی می خوام چی بگم .ولی نمی تونم جلوی حرفامو بگیرم .این پست رو فقط واسه این دوباره تکرار کردم که بازم برای بار یک میلیونم دونسته گول خوردم .و می دونم بازم این کارو می کنم چون چاره ای نیست .فقط دلم می خواد بگم دلم می خواد داد بزنم وبگم می دونستم می دونستم ومی دونم که توی این ساندویچ چیه .ولی با کمال میل این کارو کردم وبازم می کنم .چون این تنها راه زنده موندنه .وداستان باطل نیست .

می فهمید چی می گویم آقایان آقا؟!یا فقط عکس پریشان یک دختر گول خورده را می نگرید وحال می کنید؟بی خیال!

 

آدم های احمق زیادی توی دنیا وجود دارند که فکر می کنند خیلی می فهمند و می خواهند همه ی دنیا را تغییر دهند یا همه ی مردم دنیا را مستفیض کنند ولی کمند آدم هایی مثل من که می دانم آنقدراحمق هستم که بهتر است زرزیادی نزنم و بگذارم دنیا و مردمش توی همین گندی که هستند بمانند و این چاه فاضلاب گنده را چوب نزنم و بویش را بدتر از این در نیاورم نه؟ بعله خودش است اگر همه مردم دنیا خفه خون بگیرند بهتر نیست؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 و ساعت 12:8 |

1.بته جقه

با ته سیگارام روی میز یه بته جقه کشیدم نقش بر جسته است ودود می کنه از هر طرف که نگاهش کنی قشنگه .ولی من مثل همه ی چیز ای دیگه که معمولا ،از بالا نگاه می کنم . یه شکلات انداختم توی کافی میکسم می خوام تا می تونم شیرینش کنم همه چیز باید شیرین باشه که تلخی اسمم رواز یادم ببره من دیگه به هیچ چیز تلخی فکر نمی کنم .

از پنجره صدای جیغ می آد ولی من توی کوچه رو نگاه نمی کنم .مثل هر شب دارن یکی رو می زنن .به من ربطی نداره .همین که من توی لونه ی هوایی خودم امن وراحت نشستم وتلوزیون کوچولوم رو تا آخر ولووم دادم کافیه .اصلا به من چه که صداشون داره نزدیک تر می شه؟ من هم صدای تلوزیون رو بیشتر می کنم .بی پولی واجاره نشینی توی جهنمی مثل این باعث نمی شه من از زندگیم لذت نبرم .بیشتر توی کاناپه ی کهنه ی عهد بوقیم فرو می رم اونقدر که جیرجیر فنر هاش در بیاد دست هام رو دور خودم حلقه می کنم که یادم بره تنهام .

صدای پا می آد انگار یکی داره بدو از پله ها با لا می آد .اه گندش بزنن .باز یکی در بلوک رو باز گذاشته .جیغ جیغ .مثل زن جیغ می زنه مرتیکه .من که می دونم باز تیکه فروشی چیزی رو گرفتن به باد کتک حتما از جنسا چیزی کش رفته برای خودش یا خواسته زرنگ بازی دربیاره وپا توی کفش گنده تر از خودش کرده .به من چه که این کثافتا چه گه گنده تر از دهنی می خورن .من کاری به کار هیچ کدومشون ندارم .صبح که می شه وقتی این گربه ها می خزن توی لونه شون می رم سر کار سگ دو می زنم تا دستمال هام رو بفروشم توی خیابونای اصلی جایی که مردم عادی می آن ومی رن دانشجو ا وکیل ا نجار ا زنای خونه دار و همه شون  از دستمالای من می خرن جز این کثافتایی که مفشونو  با سر آستین می گیرن وتوی صورت همدیگر تف می کنن اینجا کسی دستمال نمی خواد .

اه آشغال .رسیده در واحد من توی این همه سوراخ موش چرا در لونه ی منو  می زنه .من که نمی شنوم اصلا من کرم انگشتامو  تا ته توی گوشم می کنم هر چقدر دلت می خواهد التماس کن .لا لا لا لا لا

اصلا آواز می خونم .به من چه که رات بدم تو؟ می خواستی گه نزنی که توی دردسر نیفتی نه نه نه نه نه نه  باز نمی کنم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآلا لا لا لا لآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااا

صداتو بنداز دیگه اه

خب صداش افتاد صدای خر خر گلوش افتاد خون از زیر در سر خورد وموکت پا دریم روکثیف کرد .گه .

فردا صبح چطور از روی این جنازه رد بشم وبرم سر کار؟

 

2.من از لباس خیس بدم می آید.

توی خیابان سیزده قرش زدم وآوردمش بالا کله شقه ولی رگ خوابش از همون نگاه اول مثل تاتوی بالای سینه اش که از یقه ی باز و سکسیش بیرون افتاده بود وچراغ سبز می داد هم تابلو تر بود.حالا که به این راحتی اومده توی تختم یه کم ترس برم داشته. نه که دختر ندیده باشم ولی این یکی کمی زیادی زود واداده .ترسم از سوزاک وایدز واین چیز ا نیست .توی چشماش یک حالت بدی داره یه جور بی خیالی انگار که ...نمی دونم .آدم دلشوره می گیره .البته از سر شب همین حسو داشتم .انگار ...انگار قراره یکی بمیره.وتو چشای این دختر اونم حالا که اینطوری زل زده بهم می شه مردنو دید . هر چند جا های قشنگ تری هم برای نگاه کردن داره ولی اصلا امشب یه طوری م کلا کاش می شد بی خیال شه ولی مثل گربه ای که نوازش بخواد بد جوری ولو شده کاریش نمی شه کرد .

به بهانه ی نوشیدنی می رم توی آشپزخونه .دو هفته ای می شه که کنسرو لوبیام ترکیده وچسبیده به سقف یک طورایی بوی گه گرفته شاید بعد از اینکه این دختره رو ساختم یه نردبون زیر پاش بذارم بدم برام تمیزش کنه .پنجره ی اشپزخونه رو باز می کنم که این بوی کپک لعنتی کمتر بشه ولی از اونجایی که پنجره ی من درست بالای سر سطل زباله ی بزرگ توی پیاده رو ئه  بوی گربه ی مرده می پیچه تو .دوباره پنجره رو می بندم وفکر می کنم بعد از اینکه کار این دخترک رو ساختم کمی بنزین بریزم توی این سطل و از همین بالا ته سیگاری پرت کنم توش .صدای دخترک در نمی اد .شاید از فکر کاری که می خوام باهاش بکنم از حال رفته .از سر وریختش پیداست بد جوری می خواد .ولی من نمی دونم امشب چه مر گم شده .هیچ نمی خوام ویرم گرفته بزنم بیرون ویه کم قدم بزنم .از توی یخچال دو تا نوشابه بر می دارم شاید حال وهوام رو عوض کنه .و می رم توی حال. تلوزیونو روشن می کنم .وکمی از نوشابه ی خودم می خورم اون یکی هنوز توی دستمه که حس می کنم کسی از پشت بهم نزدیک می شه .

توی دهنت .دخترک زده به سرش موهاش رو ریخته توی صورتش و سر تا پاش خیس آبه.من همیشه از پارچه ی خیس متنفر بودم خودش رواز پشت بهم چسبونده ودر گوشم می گه که به خاطر من با لباس رفته زیر دوش وفکر کرده این طوری سکسی تر می شه .هلش می دم عقب .ولی انگار بهش بر خورده .یک گوشه می شینه و می زنه زیر گریه .مجبورم یک طوری آرومش کنم حالا نه؟ خوب بهترین کار یه حوله است .می رم از توی حموم یه حوله می آرم لباساشو  یکی یکی در می آرم وخشکش می کنم .مادر قحبه چه بدنی داره دیگه نمی تونم تحمل کنم همونجا روی زمین می افتم روش .از بیرون صدای جیغ می آد. دختر زیر دست وپام تقلا می کنه .سعی می کنم آرومش کنم ولی صدای جیغ هی بلند تر می شه .

توی دهنت .بد جوری ترسیده .انگشت هام را توی گوش هاش فرو می کنم .صدای جیغ بلندتر می شه انگار دیگه از بیرون نیست .صدا از توی راهرو می آد .دارن یکیو  می زنن .دختر زیر دستم جیغ می زنه حالا صدای جیغ دو برابر شده یکی از لباس های خیسش رو از روی زمین بر می دارم و روی صورتش می ذارم .تقلا می کنه بیش تر فشار می دم به خودم .صدای جیغ از توی راهرو می افته. حالا صدای خر خر خفه ای می اد وصدای پای چند نفر که از پله ها می دون پایین .دختر زیر دستم آروم شده .لباس خیس رو از روی صورتش بر می دارم .چشم هاش بسته است .صورتش بی نهایت زیباست بی اختیار روی لباش روی چشم های بسته اش و روی پیشونی رنگ پریده ی کوچولوش رو می بوسم .و همینجا روی زمین کنارش دراز می کشم .

 

3.وقتی یک مرد شلوارش را خیس می کند .

 فک کنم دیگه وقتشه یواش یواش یه کم به این آلونک برسم .یه رنگ تیره بخرم بزنم به درو دیوار آره اونوقت پسترا رو که چسبوندم حسابی نما می دن .واسه جلسه های تیمی باید سر وشکل اینجا رو تغییر بدم .خرت وپرتامم می ریزم تو همین تک اتاق خواب شش متری .همه یبلوکای این آپارتمان یه خوابه ان اگه نه لیدر یه جای بزرگتر برام دست وپا می کرد .آره خودش گفت ارزش من براشون خیلی بیشتر از این حرفاس گفت فقط چون اینجا خیلی خفنه وامکان نداره کسی بهش شک کنه ...وای این دیگه چی بود؟

این یه هفته ای که اومدم اینجا از این خبرا نبود .این پنجره های کوفتی ام که تخته شدن باید برم از پنجره ی آشپزخونه ببینم  چه خبره .ولی نه بهتره اصلا سرک نکشم .اگه قرار بود کسی بفهمه من اینجام که این پنجره هارو تخته نمی کردن .نه .نه از بچه های ما نیست .ما امشب قراری نداشتیم .ولی شاید اتفاقی افتاده و خواستن خبرم کنن .هان؟خب می شد با تلفن...نه نه شاید می دونستن برام شنود گذاشتن .وااااای یعنی لو رفتیم؟ولی آخه من فقط یه هفته است که اینجام چطور ممکنه ردمو گرفته باشن؟هنوز پسترای خوشگلمو نچسبوندم به دیوار هنوز حتی یه جلسه اینجا تشکیل ندادم .کتابام هنوز کتابامو نچیدم تو قفسه ها .همونطور تو کارتون ریختن اون گوشه.

صدا ها .صداها زیاد شدن .نفس نفسم داره بند میاد دارن میان اینطرف آره شک ندارم صدای دادو هوارشوون از توی پله هاست .از چشمی در اره خودشه باید از چشمی در...آخ سرم گیج میره.این عوضی هر کی هست داره دستی دستی منو لو میده .نمی تونم ببینمش ولی انگار داره خودشو می کشونه بالا .خودشونن خودشونن این هیکلای گنده وشلوارای پارچه ای شونو می شناسم .اینا که ریختن سر این بدبخت ودارن می زننشون .لباس شخصیان .با پیرنای رو شلوارو هیکلای گنده .همونا که آموزش دیدن فقط با دست خالی بدون اسلحه بجنگن .همونا که لیدر می گفت می تونن سر تو مث سر یه کفتر بکنن .

اره دیگه اگه نه چرا اینطور جیغ می زنه ؟ما آدما همه صدامون یه طور می شه وقتی جیغ می زنیم چه مرد باشیم چه زن .چه یه ساقی خورده پا باشیم چه کسی مث من که همه ی جوونی شو پای هدفش داده .پای ازادی پای فهموندن حقیقت به آدمای نفهم .صدای خر خر می ده دیگه جیغ نیست .

دستمو می کشم دور گلوم ببینم هنوز سر جاشه .خوب که من جاش نیستم ...آخ خدا چی بود؟انگار دارن بر می گردن پایین .این قرصای لعنتی کجاست ؟باید قایم بشم .باید قایم بشم .حالا وقت شکست لیوان بود ؟بهتره برم تو سولاخیم همون گوشه بین تخت یه نفره و کمد لباسا اره همینطور که سرمو گذاشتم لای پاهامو گره خوردم تو خودم خوبه بیان تو هم نمی تونن پیدام کنن .باید برم تو سولاخیم باید برم تو سولاخیم باید برم....

 

 

4.خوب شد دررا سه قفله کردم .

بچه ام از خواب پرید .مث بید داره می لرزه حیوونی ((الهی بمیرم مامان قربونت بره نازنینم هیچی نیست هیچی نیست قربون موهای خوشگلت برم)) وای چه عرقی کرده؟

((مامان من می ترسم))

((نترس کوچولوئکم نترس خوشگلم هیچی نیست .))

این دو تا تخم جن ام که تا حالا پای پلی استیشن بودن پریدن بیرون .((آخ جون دعوا دعوا...))

((مامان بزار بریم نیگا..))

((مامان تورو خدا تورو خدا))

خوب شد درو سه قفله کردم وگر نه الان اینا  وسط قائله بودن .حقا که تخم همون بابای گور به گورین .این خط این نشون اگه پونزده سالو رد نکرده نرفتن ور دل باباشون تو هلوفدونی .

((د خفه خون بگیرین دیگه جونمرگ شده ها مگه نمی بیننین خواهرتون داره مث بید می لرزه؟))

((آخ چرا می زنی؟))

((آخه بگیر بتمرگ تو لونه ات با توام هستم زدم که با اون پاهی کثیفت نری تو بساط مردم .مگه کوری اینجا پر سوزنه پاهت به درک اگه یکی از این کله ها خراب بشه می دنی فردا باس از گشنگی دور خودت بپیچی؟))

موندم حالا این بدبختو دارن می زنن یه کم بیشتر بزننش چی به اینا می رسه ؟همه اش مال این بازیای خون وخون ریزی که میرن از کلوپ سر خیابون می گیرن .اگه نه آدم انقده عوضی نمی شه که وقتی یه همچین ناله هایی رو می شنفه لگد بپرونه وبگه آخ جونمی جون دعوا بکشش بکشش.وقتی نیگاشون می کنم ازشون می ترسم .خوب که بزرگه 8 سالشه  8 سال بدبختی من که با کلا گیس ساختن واسه بالای شهریا شکمشونو سیر کردم .اون لعنتی هم که یه خط درمیون زندونه هی میاد به زور می خوابونم یه توله پس می ندازه یه گند دیگه تو عالم خودش می کنه وباز میره اون تو .بدبخت جرم گنده ایم تخم نداره بکنه آفتابه دزری همه اش شیش ماه  یه سال فوقش سه سال .کاش یه بار ...

این یاروا انگار دارن میان اینطرف بچه ام تب کرده صداشونم نمی ندازن دیگه .برم یه اسپرینی چیزی براش بیارم .هنوز می تونم با مشت ولگد بندازمشون تو اتاق و در وروشون قفل کنم ولی اگه بزرگ بشن؟کاشکی هیچ وقت بزرگ نشن .کاشکی بزرگ شدنشونو نبینم .

((جانم مامان جانم عزیزم نه گریه نکن ))

بچه ام هلاک شد.صداهای وحشتناکی میاد باید انگشتامو تو گوشش فرو کنم .

 ((گریه نکن هیچی نیست داشتن بازی می کردن ببین تموم شد .هیچی نیست هیچی نیست .د خفه خون بگیر توام د....))

 

 

5.ایستاده بر بام چاه بو گندو

از این بالا همه چی زششششششششششششششته نه؟.....محله ای که توش می لولیدم .تا دی................روز .دی ..............روز

ولی حالا تو ابراااااااااااااااام .دارم بال ................باااااااااااااااااااااااااااال می زنم .صدای بق بقوی کفترااااااااااااااااااااام میاد .دیگه سبک سبک شدم .مث پر کاه.

اما اون پایین سیاهه مث یه چاه بو گندو ی مستراح .با اون کوچه های تن.......................گش .تنگ..............آره مث این لباسا که حالا درشون میارم .پرنده ها که لباس نمی خوان.می خوان؟.........مگه همین پوست تنم چشه؟خیلیم خوشششششششششششششششگله .خوشششششششششششششششششگل .مث پرنده ها .............اه اونجارو یه گوسفند داره میدوه میاد سمت این ور .اونام که دنبالشن مث گررررررررررررررررگ نه بابا گرگ خوشگله اینا شکل یه چیز دیگه ان چی بود ؟چی بووووووووووووووووووود اسمش یادم نیاد کف..............تار ها آره کف...............تار خیلی زشششششششششششششته کفتاااااااااااااااارا زشششششششششششتن .ولی گوسفندا گنا دارن .

((هی هی بیا اینجا بپر مث من بپر بیا این بالا ))

آخ یادم نبود که گوسفندا نی تونن بپپپپپپپپپپپپپرن بی چچچچچچچچچچچچچچچاره گوسفنده چه بععععععععع بعی می کنه

بی..............خیال من که تو فاااااااااااااااااازم و دارم بال..........بال می زنم گووووووووووووووربابای گوسفندو صاب گوسسسسسسسسسسسسسفند کرده نه؟

ا پام گیر کرد به یه چیزی تو هوا این سیما نمی زارن پروازمونو بکنیم..........یه دیش ماهواره افتاد .....صدای دلنگ دلنگ دلنگ میده هه هه هه خوشم...........میاد .خوشم............میاد .بع بع بع بع

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 12:51 |

 

 مرد از دیدن ماشینش حسابی جا خورد .انگار از آسمان فضله ی کلاغ باریده بود .با لای سرش را نگاه کرد .شاخه های  درخت های دو طرف خیابا ن آسمان را یکدست پوشیده بودند .با اینکه  شاخه ها هيج برگی نداشتند اما انگار پوشیده از یک ایر سیاه مخملی یکپارچه بود.مرد زیر لب گفت ((لعنت))و در ماشین را باز کرد.

نیم ساعت پیش وقتی زن وبچه هاش را در ورودی قلعه پیاده کرد وهمین که دو تا دختر مو طلایی اش با اشتیاق به سمت مجسمه های مفرقی دم در ورودی دویدند ،نفس راحتی کشید .زن دست هر دوتاشان را گرفت تا از روی سراشیب یخ بسته ای که به قلعه منتهی می شد با احتیاط بالا بروند .و همزمان به گل های عجیبی نگاه می کرد که از ازیر برف های  روی  صخره ای که قلعه بر آن بنا شده بود بیرون آمده وآنقدر تازه بودند که انگار اصلا یخ نزده ا ند.

ولی چیز عجیب تری هم روی سراشیب بود یک دختر تنها با پالتوی مخملی بلند سیاه ویک جفت کفش پاشنه بلند قرمز تو ی دست هاش .زن با خودش فکر کرد (( خوب شد که شوهرش بالا نیامد ))دختر با پای برهنه از روی ان سنگفرش یخ بسته بی هیچ لغزشی بالا می رفت وزیر لب با خودش حر ف می زد .

فکر می کردم اگر روزی مجبور شوم تنهایی بیایم اینجا ،آن روز روز آخرم خواهد بود.جای قشنگی است ولی مثل همه ی چیزهای قشنگ خیلی هم خطرناک . من همیشه از بلندی هم خوشم می آمده وهم می ترسیده ام .بلندی مثل تیغ است هم جذاب است وهم ترسناک .عادت داشتم به خودکشی فکر کنم به اینکه اگر روزی مجبور شوم حتما این کار را می کنم .خب خودکشی مثل یک پنجره ی خروج اضطراری است مثل یک پله ی فرار .ولی رفتن باید خیلی جذاب وزیبا اتفاق بیافتد .تاثیر گذار ودر اوج. مثل همه ی کارها ی دیگر م.چون تا حدودی وسواس دارم، آنقدر که حتی حاظرم خیلی از کارها را اصلا انجام ندهم .مثلا تکالیف مذهبی را بیشتر به همین دلیلی گذاشتم کنار .فکر کن حتما باید توی اوج می بودم  .یک جایی نزدیک به عرش با لباس کاملا سفید با وجدان راحت وقلب صاف وحواس جمع وانگار هیچ وقت قرار نبود آن اوج را تجربه کنم .من هم دیگر بی خیال شدم . چه ساده بودم که پا برهنه می کردم اما دل نه ؟امروز اما کفش هایم توی یک دستم است ودلم در دست دیگر .اینجا معبد من است .به زیارت 12 برج خشتی آمده ام .بی دوست به زیارت خانه آمده ام .اینجا خانه ی من است .دژ من. می دانم که تنها برای دوستی با خشت دوستی با خاک دوستی با چوب آمده ام. دنبال هیچ قدرت بزرگی نیستم .پا برهنه کردنم از سر پرستش نیست. از سر شکوه نیست .پا برهنه کرده ام که به حس تاریخ برسم. که ساده شوم .مثل تو .مثل خاک .چون پا روی سنگ که می گذارم خنک می شوم .هوا سرد است. اما من گر گرفته ام .باد سرد از بالای بلندی خنکم می کند .مثل قدیم روی بادگیر کوتاهی می نشینم وبه دیوار یکی از باروها می چسبم .یک طوری که انگار خشت ها را بغل کرده ام .من وتو با هم دوستیم  نه؟تو دوست منی ؟می شود همیشه بیایم اینجا؟چقدر آدمها به دوست احتیاج دارند .چقدر آدمها احتیاج دارند.

زن ،دختر هایش را فرستاد توی موزه که برای مجسمه ها ی مردم شناسی اش بی تابی می کردند وخودش رفت توی سفره خانه تا برایشان آش دوغ وماست وموسیر ودوغ وفیاله سفارش بدهد .برای خودش هم یک قلیان خوا ست وروی یکی از تخت ها نشست.تا دخترها بیایند .از پنجره ی سفره خانه به حیاط اول نگاه کرد وحوض آب یخ زده اش .همان وقت بود که باز آن دختر سیاه پوش را دید .روی حوض خم شده بود وباز داشت یک چیز هایی می گفت:

شنیده ام توی یکی از سیاهچال هایت یک مار خفته هست با چهل متر دم ونیشهایی  که هر کدام یک فیل را حریفند .که اگر بیدارش کنند با یک چرخش دوباره از دوازده برج مرمت شده ات یکی ونیمی بیش باقی نمی گذارد نه؟خشمش کی آشکار می شود؟برای همین اینجا زندان ساخته اند ؟این پایین؟یا می خواسته اند رسم دیرین تو  را خفظ کنند؟دوست من !از بیرحم بودنت لذت می بری ؟مثل زیبا بودنت؟آمده بودم که بپرم اما فکری به ذهنم رسید .با من هم کاری می کنی که زنده بمانم؟من هم مثل تو قدیمی ام .نه که خیلی عمر کرده باشم .فقط همینقدر که به چیز های قدیمی بدجوری وابسته ام ولی تو نشان دادی می شود نو شد وزنده ماند .باید خودم را مرمت کنم .

دختر از پله های پشت بام بالا رفت .زن می دانست که خروجی موزه روی پاگرد اول همان پله هاست .فکر کرد به بهانه ی دختر ها برود تا بقیه ی حرف های دختر را بشنود .

هرچند تازه به این نتیجه رسیده ام چون قبلا این طور نبودم .قبلا حتی برای مرمت رابطه ام با انسان ها تلاشی نمی کردم .یادم است یک روز توی یکی از کوچه های پهن وخیس  شهر با دوتا دوست قدم می زدم .آن روز یک چتر توی دستم بود وباد بیشتر از باران خودش را نشان می داد.ما داشتیم در مورد یک دوست دیگر حرف می زدیم که رابطه مان خراب شده بود .راجع به اینکه شاید راهی باشد که دوباره درستش کنیم . گفتم:من عادت ندارم چیزی رو که خراب شد، درستش کنم می رم ویه نوشو می خرم .

منظورم آن دو تای دیگر بود . باد زد و چترم را خراب کرد . همان لحظه فهمیدم آن دوتای دیگر را هم از دست دادم .دنیا بدون دوستان قدیمی خیلی غم انگیز می شود .حتی اگر صد تا دوست جدید داشته باشی .ما آدم های بدبختی هستیم چون به گذشته آویزان می شویم .

 می دانی ؟من خطای دید دارم شب ها همه اش فکر می کنم کسی از کنارم رد می شود کسی که به اندازه ی تو بزرگ است .کسی با دوازده برج ویک درخت !

انگشت های خودم را هم بال می بینم وهی تنم مور مور می شود مثل کسی که کک به جانش افتاده است .شب ها هم دوست دارم اینجا باشم .روی این برج غربی که چشم انداز پل صفوی را دارد .دقت کرده ای این پل های جدید چقدر به درد می خورند !هی دختر ها از رویشان می پرند  پایین !من هم پل انقلاب را دوست دارم .خیلی خوش نام است مثل خود انقلاب جان می دهد برای سقط کردن جوان های هرزه ی بی همه چیز !البته من هم موافقم  که جوان های این دوره خیلی بی همه چیز هستند .چون همه چیزشان را گرفته اند .کتاب هایشان را کتاب هایشان را کتاب هایشان را ...

از بالای این برج های تو شهر چه کوتاه است .ادم ها قدر مورچه، مورچه ها قدر من .درست که کوچکم اما این بالا که هستم پیش تو قدر تو بزرگم نه؟بازار روز خیلی شلوغ است  فردوسی کتابش را زده زیر بغلش وپشت کرده به مورچه ها که تند تند دانه می خرند ومی کشند توی لانه هایشان .دانشگاه هم که مثل تو میراث فرهنگی شده .ببین لانه ی من هم پیداست همانجا روی یکی از چنار های خیابان سازمان .ما عادت داریم سیاه بپوشیم توی این شهر نگاه کن !راستی تو که بیشتر بوده ای یادت هست؟همیشه همینطور بوده؟همیشه همه سیاه می پوشیده اند؟حرف هم که می زنیم همه گوش هایشان را می گیرند می گویند،قار قارمان  شوم است .می ترسند از بلایی که معلوم نیست چی می تواند باشد هرچند مادر بزرگم همیشه می گفت همیشه بدتری هم هست .یک شب قصه ی  مرد ی را برایم گفت که لب رودخانه ای قدم می زده .چشمش به سر بریده ای می افتد که داشته توی آب قل می خرده ومی رفته .سر با هر چرخشی توی رودخانه ی کم عمق وهر برخورد با قلوه سنگ های توی رود با خودش می گفته ((بده بدتر نشه بده بدتر نشه بده بدتر نشه ))مرد خندیده و گفته ((بنده ی مفلس خدا بدتر از این هم مگر هست؟))همان وقت سر توی گردابی می افتد که چرخ خای آسیاب آبی درست کرده اند .لای پره های فلزی اسیاب خرد وخاکشیر که شد از آن طرف کرداب تف می شود بیرون در حال که خونین ومالین می چرخد ومی گوید:((بد بود بدتر شد بد بود بدتر شد))

دختر ها از موزه بیرون دویدند ودست های یخ زده ی مادرشان را گرفتند .وبا جیغ وویق گفتند که چه عالی بود واز همه ی چیز های آن تو تند تند حرف زدند .زن مجبور شد بچه هایش را ببرد پایین توی سفره سرا .

بعله خلاصه همیشه بدتری هست .ولی بالاتر از سیاهی که رنگی نیست .ما که سیاه بدترین ها را پوشیده ایم و این شهر هنوز زنده است وقتی مرد ....

هر چند گمان نمی کنم این شهر بمیرد .این طور که پیداست همینطور چاق تر وچاق تر می شود .کوچه وخیابان هایی بهش اضافه می شود که توش مورچه های بیشتری لانه کنند .چند تایی درخت هم برای ما می کارند هر چند خیلی خیلی کمتر از آن قدر که برای بزرگراه واتوبان سر بریدند .هر چقدر درخت کمتر باشد ما کلاغ ها آواره تریم .کتابخانه ها هم که مرده اند .کتاب هست اما کتاب  دارها  ورود کلاغ ها را ممنوع کرده اند .چه به کتابخانه چه به کتاب .

دوست من !کنار تو بودن خوب است .اما من باید بروم .من یاد گرفته ام بروم کفش هایم هم باشد برای تو هرچند می دانم تو جایی نمی روی من باید بپرم نگران نباش طوریم نمی شود دیشب که تنم مور مور شد فهمیدم بال هایم هنوز سر جایشان هستند .سیاه سیاه .تو بمان وحواست را خوب جمع کن .کسی دامن پر از گلت را لکه دار نکند .من عاشق قوس قشنگی هستم که دامنت در دامنه ی این صخره انداخته .یادت باشد !

مرد  به بهانه ی بنزین ورزرو اتاق هتل توی شهر تنهایی دور می خورد .دنبال چیزی غیر از آنچه از مردم ، توی قلعه مجسمه کرده بودند می گشت. ماشینش را در مغازه ای پارک کرد. توی آن خیابان شلوغ مردم با لباس های گرم رفت وآمد داشتند.همه جا حسابی یخ زده بود و توی پیاده روها کپه های برف چرک مرد یخ زده راه رفتن را سخت می کرد .نیم ساعتی طول کشید تا از خیابان کوتاه وخفه ای رد شود که پر از جوان های خوش پوشی بود که به جای پیاده رو توی خیابان راه می رفتند واز دور به ویترین مغازه ها  نگاه می کردند . وقتی برگشت .از دیدن ماشینش حسابی جا خورد .انگار از آسمان فضله ی کلاغ باریده بود .با لای سرش را نگاه کرد .شاخه های  درخت های دو طرف خیابا ن آسمان را یکدست پوشیده بودند .با اینکه  شاخه ها هيج برگی نداشتند اما انگار پوشیده از یک ابر سیاه مخملی یکپارچه بود.مرد زیر لب گفت ((لعنت))و در ماشین را باز کرد .کمی جلوتر کنار دکه ی مطبوعاتی دختر قد بلندی را دید که پالتوی سیاه بلندی پوشیده بود ولب هاش به شدت قرمز بود .بی اختیار جلوی پایش ایستاد و با اینکه هیچ تعارفی نکرده بود دختر در را باز کرد وکنارش روی صندلی جلو نشست ..مرد کمی جا خورد مخصوصا وقتی دید که دست های دختر کلید سان رووف اتومبیلش را فشار داد و سقف ماشین در جا باز شد هوای سرد هجوم آورد تو و قبل از اینکه مرد فرصت کند حرفی بزند صورت دختر به طرز غیر عادی به صورتش نزدیک شد .مرد دید که بدن پوشیده در پالتوی دختر تغیر شکل داد چشم هاش گشاد شده بود لب های قرمز دختر بیش از حد به صورتش نزدیک بود وبعد ((آخ))درد شدیدی در چشم راستش احساس کرد دستش را روی چشم هاش گذاشت وشروع کرد به جیغ زدن پرنده ی سیاهی از سقف باز اتومبیل پر زد و بیرون رفت.مرد صورت خون آلودش را به سمت بالا گرفت و همان وقت فضله ی کلاغی درست روی پیشانی اش افتاد .

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 و ساعت 19:47 |

 

ناخنام مث ناخن سگ شده .باهاشون می شه در قوطی باز کنم چاله بکنم واسه شاشیدن چنگ بندازم تو صورت هر کی چپ نیگام کنه وتخم چشماشو در بیارم گرایش دارم به کارتون خوابی نمی تمونم مث آدم زندگی کنم وگرنه هیچی کم نیست اونقد لباس دارم که اگه تا ابد روزی ده بار حموم کنم و هیچم رخت نشورم باز بتونم تمیز باشم می تونم مث بشر زندگی کنم ولی تو خونم نیست اصلا خون من خون سگه آدمیزاد نیست و گرنه واسه چی باید اینطوری زندگی کنم ؟گرایش دارم به قتل به کشتن سگای مث خودم .اگه آدم بودم آدم خوار می شدم .هی پاچه می گیرم عین یه سگ هار وبعد از ترس می چپم تو سوراخم استخون پای خودمو سق می زنم ومی لرزم .حالم هیچ خوش نیست معلومه باز چمه کاملا معلومه باز بهم توهین شده باز یکی یادم اورده که آدم نیستم باز یه جایی داخل آدم حسابم نکردن باز بهم حمله شده .

 وقتی با یه میله ی آهنی محکم نه یک بار نه  10 بار 100 بار زدم تو سر اونی که زیر دستم افتاده بود وکله اش مثل سر یه زامبی له می شد .همه چیزو نفی کردم .نه خواب نبودم خواب نبود .بیدار بودم ودست هام قدرت عجیبی پیدا کرده بودند .می خواستم که بزنم می خواستم که بزنم می خواستم که اون شب تموم بشه .این تنها چیزی بود که می خواستم .می خواستم که بیدار بشم وببینم که همه چیز فقط یه کابوس ترسناک بوده .من توی رخت خواب گرمم خوابم ولی اون کمپرس یخ که محکم با انگشتای بی حس روی ورم وکبودی لبم نگه داشته بودم سردی یخ وقطره های آبی که از گوشه ی لب کبودم می چکید رو ی لباسم هیچ تردیدی باقی نمی ذاشت که من خواب نیستم من بیدارم واین منم که با یه دستم یخ رو روی لبم نگه داشتم وبا یه دست دیگه ام اون میله ی آهنی رو محکم روی سر یه ادم می کوبم می کوبم می کوبم می کوبم می کوبم می کوبم .من همون منی که تز می داد و خشونت رو محکوم می کرد .همون منی که لباس سفید می پوشید عود می سوزوند وکف زمین می نشست .من همون منی که دستاشو می شست دستاشو می شست دستاشو می شست .خون می پاشید به لباسم به سر وصورتم به درو دیوار وهمه جا سیاه بود همه جا مثل خون مونده ولخته بسته سیاه بود چراغا خاموش بودن ومن به هیچ چیز فکر نمی کردم جز کشتن جز ورم وکبودی لبم جز تموم شدن اون شب سیاه کبود کثیف .وحالا اون شب تموم شده من هشیارم .

 

چه کار باید بکنم چه کار چه کار .باز تیک عصبیم زده بالا انقد دست وپام لق لق می زنه وانقد چشم چپم خون میاد انقد نوک انگشتام یخ می زنه تا کبود بشه تا کور بشه تا همه چی بیفته وبشکنه مث دستام مث پاهام مث استخونای تنم .

دیگه نمی رم حموم .فکرشم از سر خودت خارج کن من دیگه  نمی رم حموم .دیگه از رو این صندلی تکون نمی خورم حتی نمی رم یه چایی بریزم الان فقط نشستن فقط نشستن وچرت زدن می چسبه .امروز قبرستون چه شاد بود .انگار مرده ها زمستونو جشن گرفته بودند  نه؟ من اشغالا رو جمع می کردم یه جوشکارم داشت واسه یه بدبختی که دو متر زیر زمین چال شده بود سایه بون می ساخت صدای موتور جوشش با عث شد قبرستون زنده به نظر برسه اینجاهم ساخت وساز رو بورسه .من همه ی آشغالارو جمع کردم وریختم تو اون چاله ی همیشگی وبعد کبریت کشیدم وانداختم رو اون همه بطری ولیوان یه بار مصرف که یه لیتر بنزین خالی کرده بودم روش .گر گرفت .واسه اینکه بوی دود نگیرم دویدم اومدم پایین نشستم تو ماشین وشیشه ها رو دادم بالا .از پشت شیشه اون دود سیاه رو نگاه کردم که قاطی بقیه ی ابرای خاکستری آسمونو خفه تر می کرد .واون همه قبر نامنظم نافرم که تو هر کودمشون یه خری مث من خوابیده که یه روزی فک می کرده می شه یه کار خوب کرد .کار خوب ؟کار خوب چیه ؟حموم کردن ؟تمیز کردن قبرستون؟جارو زدن خونه ؟چرا انقد می شورم و می شورم ؟دبیرستانی که بودم توی تئاتر مدرسه  به من نقش لیدی مکبث رو دادن .نقشم این بود که دستامو بشورم دستامو بشورم دستامو بشورم .

وقتی بچه ها هندونه میاوردن تو حیاط مدرسه که یکی از بنرای تبلیغاتی رو پهن کنیم زیر پامونو بشینیم دور هم وخوش باشیم من همه چیو خراب می کرد گند می زدم به همه چی .با پوست هندونه اونقد می زدم تو سر وصورتشون تا آخر سر ناظم بیاد بندازمون از حیاط بیرون .یا وقتی همه داشتن یه گوشه آروم به بهانه ی شطرنج از پسرا حرف می زدن یه هو یه پلاستیک پر آب از پنجره ی یکی از کلاسا می نداختم  رو سرشون .می دونم شر بودم اما بهم خوش می گذشت .وقتی رفتم دانشگاه همه می گفتن وقتشه دیگه آدم بشیم .آدم یعنی تو ؟تو چشاش نگاه کردم گفتم اسم خودتو گذاشتی ادم عوضی تو از یه موشم بدتری ترسو ی بی ریخت برو تو سوراخیت .بعد تنهایی راه افتادم تو خیابون .دلم خیلی لک زده بود واسه شیطونی ولی هم کلاسیام همه این قضیه ی آدم شدن رو خیلی جدی گرفته بودن کسی  پایه نبود شیطونی کنیم .دوست داشتم بازم لیدی مکبث بشم یکی باشه که پایه ام باشه هم دستش بشم به یکی دیگه خیانت کنم ولی از بدشانسی نه کسی بود که همدستم بشه نه حتی کسی بود که بهش خیانت کنم . پس اون آدم کی بود؟همونی که کشتمش ؟اصلا چرا این کارو کردم؟نه نمی تونم به خودم دروغ بگم اونم حالا که دیگه سنی ازم گذشته اگه اون روزی که از اون یتیم خونه زدم بیرون سیزده سالم بوده الان دیگه سی رو رد کردم . من کشتن رو یاد گرفتم .یعنی مجبور شدم یاد بگیرم .همون روزا وقتی سیزده سالم بود  همیشه یه کاتر تو کیفم بود ولی هیچ وقت فرصت نشد ازش استفاده کنم جز یه بار که اونم فقط توهم بود .

یکی از بچه ها  مسواک به دست خودش و پرت کرد توی اتاق وبا دهن پر کف خمیر دندون گفت :یه نفر تو راه پله است .ودر ومحکم بست وقفلش کرد .بلافاصله از توی را ه پله صدای جیغ بلند شد .من پریدم وضبط روخاموش کردم .بعد همه خودشونو  به کیفاشون رسوندن و همزمان محتویات کیفا رو روی زمین خالی کردیم به چشم به هم زدنی کاتر امون رو پیدا کردیم .حالت تدافعی خنده داری به خودمون گرفتیم وگوشامونو را تیز کردیم من سعی کردم از زیر در نکاهی بندازم یکی دیگه از سوراخ کلید ویکی هم رفت روی تخت دو طبقه تا از شیشه ی بالای در نگاه کنه .نفر چهارم  با یک لیوان آب  کفهای دهنش روشست و از پنجره به بیرون تف کرد .بعد خیلی زود اومد پیش ما  وگوشش روبه در چسبوند راهرو خالی بود صدای جیغ فقط یک لحظه بود ودیگه تکرار نشد حتی صدای پا هم نمی اومد .یکی گفت :شاید گربه پریده جلوی پای یکی از طبقه پایینی ها .

همه به هم چسبیده بودیم هر چهار نفرمون ومی لرزیدیم می تونستم شونه های لاغر وعرق کرده ی اون سه تای دیگه روببینم که نفسشونو  توی سینه حبس کرده بودن و لرزش خفیفی روی پوست زرد شون می نشست .هوا به شدت گرم بود.زمان  کند می گذشت ولی کسی جرات نداشت سکوت روبشکنه .

هر چهار نفر ما  تازه از یتیم خونه زده بودیم بیرون وتو یه خونه تیمی واسه یه زنه کار می کردیم .آدم بدی نبود .حتی گذاشت بریم مدرسه بعدشم فرستادمون دانشگاه .فقط بدیش این بود که گاهی وقتا یه مدت می ذاشت می رفت به قول خودش دنبال جنس وما مجبور بودیم از ترس مامورا وهمسایه ها وپسرا واوباش بلرزیم .اون خونه هم آلونک بالاخونه ی یه پیرزن فسیل بود که بهش می گفتیم عمه  خانم قیافه اش از صد تا جن ترسناک تر .آره بعد معلوم شد که گربه پریده جلو ی پای عمه خانم واز پله ها افتاده و مرده از بس ما ترسیده بودیم که یک ساعت بعد جنازشو کف حیاط پیدا کردیم .   

 

بعضی از دیوونه ها در کنار مردم دیوونه ان ولی وقتی خودشونن وخودشون عاقلن بعضی دیگه بر عکس مثلا چند وقت پیش یه دیوونه تو پارک اومد نشست پیشم اونقدر قشنگ در مورد مزایای صابون زیتون حرف زد که حز کردم  ولی همین که من یه بسته صابون ازش خریدم وپاشد رفت دیدم خودشو دولا کرده مث یه سربز که از یه طرف خاکریز تو جبهه جنگ بدوه بره طرف دیگه اش دوید رفت رو نیمکت بعدی .تازه یاد خودم افتادم البته من بر عکس اونم .فکر کردم اون الان که تنها شده با خودش دیوونه است ولی من وقتی تنها می شم با خودم عاقلم .

گوشه ی لبم ذق ذق می کنه .خدایا چرا یادم نیاد کی با مشت زد تو دهنم ؟شاید اونی که من کشتمش حقش بود .ولی حق من نبود که قاتل بشم .تو کله ام نمی رفت که  این آدما کثیف باشن که حقشونه که بمیرن که دنیا رو باید پاک سازی کرد نه من تو کتم نمی رفت یه کم شر بودم ولی فقط واسه اینکه پسرا از تو پارک کنار مدرسه یه مار مرده پرت کردن تو حیاط .جیغ زدم .اون زنه که تو نماز خونه ی مدرسه موعضه می کرد گفت :خداوند قومی را به دست قومی دیگر به هلاکت می رساند .نه من تو کتم نمی رفت .

تو یتیم خونه که بودیم خیلی از دخترا هی می خواستن بزنن بیرون .ولی من می گفتم موندن بهتره البته نه همیشه مطمئن بودم یه جای بهتر هست فقط باید صبر کنیم موقعش برسه .تو حیاط ذوزنقه ی 50 متری اون آسایشگاه یه گوشه بود کنار انباری بعضی وقتا بچه ها جمع می شدن دور یکی که زده بود زیر گریه .بعد می زدن زیر آواز که دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری می کنه افتخار من پرتقال من .ولی تو بازی ما همیشه اون دختره واقعا داشت گریه می کرد هیچ کس هم بهش افتخار نمی کرد .همه مون حرفای مدیر یتیم خونه رو از حفظ بودیم همون حرفا که می گفت ما همه پدر ومادری داشتیم که چون دختر نمی خواستن مارو گذاشتن سر راه .این که ما عیبیم ما ایرادیم ما عورت جامعه ایم وباید حسابی خودمونو بپوشونیم . ولی من دست اون دختره رو می گرفتم وبلندش می کردم .جلوی اون همه بچه یتیم لاغر رنگ پریده وا میستادم ومی گفتم یه بازی بهتر بکنید .تو خونه ی شوکت عملی ام باز خیلیا می خواستن بززن بیرون . اونجا هم عمه خانم می زد تو سرمون انگار خودش زن نبود یه طوری می گفت شما دخترید انگار تقصیر ما بود که دختریم . باز من می گفتم هر جا بریم همین تو سریا هست مث روسریا باید تحملشون کنیم .

ولی انگار ناخنامو تو چشمش می چرخوندم وسفیدی قرمز چشمشو می کشیدم بیرون .ناخنام مث ناخن سگ بلند شده بود .من یه گربه داشتم که ازش می ترسیدم .دوسش داشتم خیلی ولی بعضی وقتا بد جوری زل می زد تو چشام با اون چشمای طوسی عجیبش .همون موقع بود که دیگه وضعمون خوب شده بود عمه خانم مرده بود ما درس می خوندیم .هر کدوم واسه خودمون اتاق داشتیم .کار می کردیم اما دیگه ترسی نداشتیم .شوکت عملی می اومد ومی رفت .کار ما با کلاس شده بود .اون خودشم با کلاس شده بود .دیگه دماغی می زد دندوناشم از دم درست کرده بود ولباش کمتر کبود می زد .می گفت می خواد سیگارم کم کنه .یه بار که اومد تو اتاق من یه چیزی گفت که باعث شد بچه گربه مو بندازم بیرون .گفت:می دونستی گربه وفا نداره ؟

گفت:مث سگ نیست می دونی ؟می گن گربه همین که صاحبش بمیره با چنگاش چشمای جنازشو  در میاره .

 فک کنم بهتره بزنم بیرون .اوضاع خوب نیست .حتی با اینکه همه چی خوبه !خیلی دلم می خواد از اینجا برم ولی چون هر جا برم یه سر خری هست دلم می خواد یه جا دراز بکشم تا نفس کشیدن از یادم بره .هیچ جا گور من نمی شه که گمش کنم .هیچ مردشوری پیدا نمی شه منو ببره .هیچ خدایی وجود نداره که من بهش بد وبیراه بگم که یه ذره فقط یه ذره آروم بشم .

قبلا هم زدم بیرون مثل احمقا .از خونه ی شوکت عملی زدم بیرون که سی خودم باشم ولی سر از کجا در آوردم ؟ناکجا !لعنت به من.

عمه خانم از گربه خیلی می ترسید .آخر سر هم یه گربه کلکشو کند .ولی گربه ی من نبود نه معلومه که نبود من یه سال  بعد اینکه اون مرد اون بچه گربه رو پشت ساختومن پیدا کردم .هیچ ربطی به من داشت .آره خب از عمه خانم بدم می اومد .ولی نه بیشتر ازش می ترسیدم .قیافه اش یه جوری بود که انگار هر لحظه آدمو با خودش می بره به دنیای چین وچروک های عمیق صورتش چین وچروکای کثیف صورتش چین وچروکای چرکی فجیعش که آدمو یاد عذاب یه زخم پیر می نداخت .اون خود پیری بود .ومن از وقتی اونو دیدم از اون واز پیری متنفر شدم .از اون وقت هر کاری کردم که پیر نشم .همه ی عمرمو با آب سرد حموم کردم .روزی دو بار صورتمو توی یخ گذاشتم .هر چی پول داشتم خرج خوش گذرونی کردم که جوون بمونم آخه شوکت عملی همیشه می گفت آدم فقط تو خوشی جوون می مونه .منم گیاه خواری رو گذاشتم کنار .دیدم خون به صورتم نمونده .هی سرگیجه داشتم .شوکت راست می گفت زن جماعت خودش ضعیفه واسه چی باید خودمو ضعیف ترم می کردم ؟این عادتم از یتیم خونه روم مونده بود اونجا واسه اینکه پول خریدن گوشت بره تو جیبشون سال به سال بهمون گوشت نمی دادن این شد که همون سالی یه بارم اگه تو غذامون قد یه نخود گوشت به هم می رسید یکی یکی می رفتیم تو توالت ومیاوردیمش بالا .به قول قدیمیا شکم فولاد می خواد که نون گندم ورداره .

نمی دونم کی بهم یه میله ی آهنی داده بود فکر کنم یکی تو انباری بود شاید همون شب حدس زدم که باید برش دارم ویه جایی زیر نختم قایمش کنم .بعد حتما اون اومد ه تو اتاقم .بعد من قافل گیرش کردم .شایدم خودم رفتم بالای سرش .در هر حال چیزی که یادم مونده اینه که حتی با 100 تا ضریه هم نمرد آخه آخرین ضربه ها رو طوری می شمردم انگار قبل خواب دارم گوسفند می شمرم که خوابم ببره اونم دیگه جونی نداشت ولی  من می بایست مطمئن می شدم که مرده .بعد می ذاشتمش تو صندوق ماشین وشبونه می بردمش قبرستون .

عجب زوری تو دستام بود حتما مال گوشت خواریه که اینقدر قوی ووحشی شدم .ولی کیف می کردم از این .حس می کردم دیگه زن نیستم .انداختمش تو چاله ی اشغالا وتا تونستنم روش لاستیک وگونی وبطری نوشابه انداختم .وقتی اون جوشکارا اومدن دیگه تقریبا چاله پر شده بود .حالا هیشکی نمی دونه من اون یارو رو کشتم . جز خودم ولی مشکل اینجاست که خودمم نمی دونم اون یارو کی بود؟!

حالا دیگه همه چی فرق می کنه می دونم .حالا دیگه من خودم می دونم که این کارو کردم .دیگه نمی تونم بخوابم .نمی تونم برم حموم نمی تونم خوش بگذرونم .حالا دیگه منم پیر می شم .

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت 20:47 |

 

با ته سیگار هایم روی میز یک بته جقه کشیده ام نقش بر جسته است ودود می کند از هر طرف که نگاهش کنی قشنگ است .ولی من مثل همه ی چیز های دیگر که معمولا ،از بالا نگاه می کنم . یک شکلات انداختم توی کافی میکسم می خواهم تا می توانم شیرینش کنم همه چیز باید شیرین باشد که تلخی اسمم رااز یادم ببرد من دیگر به هیچ چیز تلخی فکر نمی کنم .

از پنجره صدای جیغ می آید ولی من توی کوچه را نگاه نمی کنم .مثل هر شب دارند یکی را می زنند .به من ربطی ندارد .همین که من توی لانه ی هوایی خودم امن وراحت نشسته ام وتلوزیون کوچولویم را تا آخر ولووم داده ام کافی است .اصلا به من چه که صدایشان دارد نزدیک تر می شود .من هم صدای تلوزیون را بیشتر می کنم .بی پولی واجاره نشینی توی جهنمی مثل این باعث نمی شود من از زندگی ام لذت نبرم .بیشتر توی کاناپه ی کهنه ی عهد بوقی ام فرو می روم آنقدر که جیرجیر فنر هاش در بیاید دست هام را دور خودم حلقه می کنم که یادم برود تنهام .

صدای پا می آید انگار یکی دارد بدو از پله ها با لا می آید .اه گندش بزنند .باز یکی در بلوک را باز گذاشته .جیغ جیغ .مثل زن جیغ می زند مرتیکه .من که می دانم باز تیکه فروشی چیزی را گرفته اند به باد کتک حتما از جنس ها چیزی کش رفته برای خودش یا خواسته زرنگ بازی در اورد وپا توی کفش گنده تر از خودش کرده .به من چه که این کثافت ها چه گه گنده تر از دهنی می خورند .من کاری به کار هیچ کدامشان ندارم .صبح که می شود وقتی این گربه ها می خزند توی لانه شان می روم سر کار سگ دو می زنم تا دستمال هایم را بفروشم توی خیابان های اصلی جایی که مردم عادی می آیند ومی روند دانشجو ها وکیل ها نجار ها زن های خانه دار و همه شان  از دستمال های من می خرند جز این کثافتهایی که مفشان را با سر آستین می گیرند وتوی صورت همدیگر تف می کنند اینجا کسی دستمال نمی خواهد .

اه آشغال .رسیده در واحد من توی این همه سوراخ موش چرا در لانه ی من را می زند .من که نمی شنوم اصلا من کرم انگشت هایم را تا ته توی گوشم می کنم هر چقدر دلت می خواهد التماس کن .لا لا لا لا لا

اصلا آواز می خوانم .به من چه که راهت بدهم تو .می خواستی گه نزنی که توی دردسر نیفتی نه نه نه نه نه نه  باز نمی کنم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآلا لا لا لا لآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااا

صدات را بنداز دیگر اه

خب صداش افتاد صدای خر خر گلوش افتاد خون از زیر در سر خورد وموکت پا دریم را کثیف کرد .گه !

فردا صبح چطور از روی این جنازه رد بشوم وبروم سر کار؟

+ نوشته شده توسط مينو هدايت در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:12 |
بالارفتيم ماست بود اومديم پايين دوغ بود قصه ما دروغ بود
+ نوشته شده توسط مينو هدايت در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 و ساعت 0:24 |


Powered By
BLOGFA.COM